X
تبلیغات
رایتل
..سکوت دیوار...
  
 آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای...منتظری تا کسی صدایت کند !
 
آرشیو
 
یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1385
دوران دبیرستان ۳

      سلام

      می خوام یه خاطره دیگه براتون بگم

      ساله اوله دبیرستان بودم یه ناظمه خوبی داشتیم.یه روز قرار شد ما رو ببرن پارک ارم.

      اون وقت هم ما همش دنباله عشق وحال بودیم.عشق مون دوستامون بودن وشیطونی بچه گانه

      بلاخره رفتیم.بچه ها همشون اومدن.رفتیم باغ وحش و همه مشغوله دیدین شدیم.تو همین گشتن

      بودیم که چشممون به یه جایی افتاد .آره اونجا میز گذاشته بودن و قلیون.مثله فرحزاد...

      ما چند تا دوست بودیم با هم تازه رفیق شده بودیم به پیشنهاده یکیشون رفتیم تا یه قلیونی بزنیم

      اما باید حواسومون بود که بچه ها و آقا ناظم چیزی نفهمه.بالاخره رفتیم و مشغول شدیم

      ناظم گفته بود که سره ساعت 12 همه یه جایی باشیم.ما همه امان فراموش کردیم .ساعت 1

      بود تازه یادمون افتاد چی شده .سریع بلند شدیم.آقا هر چی گشتیم کسی رو پیدا نکردیم.آره

      همه رفته ودیم و ما 6 تا جاموندیم.از باغ وحش اومدیم بیرون .ناظم ما هم وسطه را ه فهممید

      که 6 تا از بچه ها نیستن.ما هم همینطور سر گردون بودیم که دیدیم اتوبوس از دور پیداش شد

      حدوده 100 متر مونده بود دیدیم اتوبوس ایستاد.آقای ناظم دیدیم که مثله یه گلوله آتیش داره به...

      طرفه ما می یاد یه اولی که رسید یه کشیده به یکی از بچه ها زد.همه ما رو هم دعوا کرد

  • آقا بچه ها همه از تو اتوبوس می خندیدند.بعد یکی 2 نمره از انظباتمون کم کردو ......
  • اون روزم به خاطره ها پیوست

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 183148


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها