X
تبلیغات
رایتل
..سکوت دیوار...
  
 آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای...منتظری تا کسی صدایت کند !
 
آرشیو
 
جمعه 9 شهریور‌ماه سال 1386

با سلام...

 

 

دیشب زنگ زد...

یکی از بچه هاست...

از دوستانه دانشگاهه...

اول سلام...

بعد گفت خودتی....بعد که فهمید خودمم....

دری وری گفت...بی معرفت چرا زنگ نمی زنی؟؟...

منم دلم براش تنگ شده بود...

آره.....کسایی که چند نفر هم شهری باشن...تو یه شهره غریب هوای هم را خوب دارن

ما که تو اصفهانیم...شب ها گاهی با بچه ها یه جایی قرار می زاریم

دوره هم می شینیم...گاهی شب ها کناره آب ....گاهی یکی از بچه ها می خونه...

صداش بد نیست...اما نمی دونم کی گفته صداش خیلی خوبه....یادمه یه شب تا ساعته 3 کناره آب بودیم...

و دوران غربت اصفهان را اینطوری سر می کنیم...البته ما شانس آوردیم تو اصفهانیم...

خوب شهر خوبیه... حداقلش اینه که حوصله امان سر نمی ره...

 

گاهی اونجا بد خراب می شم...نمی دونم کاری هم کردم که کسی زیاد به خودش اجازه دخالت نمی ده

از اصرار...کردن و دخالت... بی مورد....متنفرم

یادمه یه شب ناگهان با هم چند اتفاق بد افتاد...یه اتفاق برای یکی از دوستان...یه اتفاق برای محل کاره بابام

از اونو یکی از دوستام یه چیزی در مورده من به یکی از بچه های دانشگاه گفته بود...

دوستم زنگ زد گفت بچه ها جمع هستن بیایین اونجا...گفت فلانی هم اونجاست....

منم عصبانی بودم کلی دری وری گفتم به اون دوستم...ولی خدایی من کاریش نمی کردم...

اما بچه ها می گفتن ترسیده بود..منم بعد تو دلم خندیدم..

رفتیم تو خونه....چهار تا از بچه ها هم اونجا بودن...دو تا شون مهمون بودم..

یکی از بچه ها هی چوب لای چرخم می کرد...به اونم گفتم که زیاد حال و حوصله ندارم...چیزی نگو...

همین دوستم دید خرابم منو گرفت برد تو اتاق...گفت هر چی می خواهی به من بگو...

نمی دونم خیلی خراب بودم...

بعد کمی آرام تر شدم..

خوب.....به قوله این دوستم من آدمه ته نا امیدیم...

نمی دونم اما خیلی دارم نا امید به همه چیز نگاه می کنم...

مثلا گاهی با هم میریم بیرون..آقا می خواد خانم بازی کنه...من پایه اش نیستم...

به قوله خودش تو آخره پرتوی منفی هستی...

همیشه همین را می گه...

گاهی دوست داره مثلا برام خوبی کنه...هم خودش هم خانومش...

اما دوستم به هر دری زد بسته موند...

می دونی به قوله اون کسی که من می خوام تو آسمان و زمین پیدا نمیشه !

دیگه کلا اونم نا امید شده...اونم بعضی اوقات می گه تو مغروری....اما...

خودشم می گه نمی دونم تو این همه باید فقط با تو برم بیرون...

البته منم بعضی اوقات به شوخی بهش می گم که بهتر از من پیدا نمی کنی....وگرنه با من نمی گشتی...

می دونید اون بر عکس من با خیلی ها رفیقه... تو دانشگاه...اما من نمی تونم با هر کسی دوست بشم...

زیاد دوست ندارم با هر کسی باشم...نمی دونم شاید تجربه نشون داد که نباید با هر کسی بد...

شایدم بخاطره مسائله قبلی که برام پیش اومدن...کمی احتیاط می کنم...

اصلا ....شاید اینطوری راحت ترم!

آره...اون شب اعصابم خیلی خورد بود...

یادمه دره بالکون را باز کرد...م....هوا هم سرد بود...اینقدر داغ بودم که سرما را حس نمی کردم...

بعد کمکم آرام تر شدم...

 

گاهی می نشستیم تو بالکون فقط آسمان را نگاه می کردیم....

...گاهی اینقدر طولانی می شد که همه عالم خواب بودند...

گاهی هم کناره بچه ها یه قلیونی می کشیدیم..قلیونم حال و هوای خودش را داره..من که خیلی باهاش حال می کنم

....نمی دونم اما از دودش خیلی خوشم میاد...اینقدر هم باهاش خاطره دارم که...

گاهی دوره هم ورق بازی می کردیم...وای که تقلب تو بازی چه حالی می ده....چقدر می خندیدیم...

یادمه یه روز امتحانه میان ترم داشتم دو تا از بچه ها اومدن با ما درس بخونن...مثلا منم ریاضیم خوب بود...

گفتند بشینیم یه دست بازی کنیم...همون یه دست شد 4 ساعت بازی...وای چقدر خندیدیم....

یادمه من که ریاضیم خوب بوب امتحان را خیلی خراب کرد...

نمی دونم بودن با دوستان گاهی خیلی خوش می گذره...گاهی غم هایت یادت می ره...

گاهی میونه این همه خنده دوستی درد و دلی باهات می کنه...

گاهی هم دلمون می گرفت هر کسی یه جایی خلوت می کرد....

 

 

نمی دونم....اما من خودم حس کردم تغییر کردم...

یادمه تو دبیرستان آتیش پاره ای بودم...شاید فکر می کردم...مغرور و زرنگ...

اما با یه اتفاق کاملا عوض شدم...

یادمه...گاه گاهی اینقدر کرم می ریختم که مدیره مدرسه 30 دقیقه من و چند تا از بچه ها را دیر تر تعطیل می کرد

... تا به مدرسه دخترونه نخوریم....یادمه معلمه ادبیات و عربی که دو سال معلمه ما بود یه دفعه شد مدیر...

من و یکی از بچه ها را برد تو دفتر...گفت من از هیچ بچه ای به اندازه شما نمی ترسم...اگر کاری کردید ...

.....اخراج....مهربون بود...یادمه تو اون سال دو بار منو اخراج کرد......اما...

...............خوب دیگه دوران جاهلیت بود....................................

 

می دونی این ها هم یه روزی بودن....و الان خاطره شدن....چه راحت...چه زیبا و چه تلخ گذشتند...

 

 

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 183053


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها