..سکوت دیوار...
  
 آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای...منتظری تا کسی صدایت کند !
 
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
 
آرشیو

انگلیسی در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
پنجشنبه 22 فروردین ماه سال 1387

 

 

گذری بر گذشته ها کردیم......

با دوستای قدیمی...

 

چند شب پیش یه جای رفته بودم...جمع دوستان بود و...

خوب دوستانه دورانه کودکی...

خوش گذشت...واقعا دوست هم دوستای قدیمی...

کنارشون آرامش داشتم...لذت می بردم...

یادی از خاطرات کردیم...

یاده روزی که برف بارید...و کلی برف بازی...

آدم برفی ساختن ها...

یادی از بازی گوشی های دوران دبستان...راهنمای...

وای چقدر ما تو مدرسه شیطونی می کردیم....

می دونید حسه عجیبی داشت....

شاید در کنارشون لذت داشت...

یاد فوتبال بازی کردن و استقلال ...پرسپولیس...

دعواهای سره اوت شدن...کرنل شدن...و بلد نبودن آفساید...

علی می گفت حمید پیر شده ....

اره سنش زیاد به نظر می رسه...

گفتم کجای فلانی زن گرفته و بچه دار هم شده...

یادی از خل بازی های مجتبی...

یادی از استخر رفتن ها ....

یادی از آب دادن ها...

یاده اون روزها که من شنا بلد نبودن...وای چقدر من را اذیت می کردند...

مثلا می خواستند شنا یاده من بدن..

.من را می بردن وسط پر عمق و می گفتن شنا کن...

وای...و می خندیدند...

یادی از گروه نمایش دبستان....

یادی از ناظم مدرسه که گاهی تنبیهمان می کرد...

یادی از علی که دریا اونو از همه گرفت...

و شاید الان فقط خاطراتش کناره ما بود...

یاده امیرحسین...

که رفت مسافرت....و دیگه نیومد....

هنوز خنده هاش یادمه....

یاده هر دوشون گرامی...

یاده پیچوندن مکرر مدرسه....که کلی تعهد از ما گرفتن...

یادی از چهارشنبه سوری ها...

یادی از مصطفی که می خواست تکنو بزنه اما بلد نبود...

بچه ها می گفتن برقص....و کلی خنده...

یادی از دوچرخه سواری ها.....

تو اون گرمای تابستون...

یاده آب بازی تو گرما....وای که خندها همراهش بود ...

یادی از اون زمانی که معلم ها را چقدر اذیت می کردیم...

و شاید ما را بخشیده باشن...

خوب خیلی از بچه ها سربازی رفته بودن...

بعضی ها هنوز سرباز بودن...و کچل...بعضی ها معاف...

بعضی ها هم بی خیال از سربازی....مثلا دانشجو...

بعضی ها هم معاف از سربازی شده بودیم...

و دلسوزی می کردیم برای اونایی که سربازی رفته بودن...

 

هوا سرد بود....یعنی نه زیاد سرد....شاید خنک

خوب بچه ها سیگار روشن می کردند...

نمی دونم اما تو این جمع فقط من و یکی دیگه سیگاری نبودیم...

نمی دونم شاید اونا یاد گرفتن که غم هاشونو تو دوده سیگار کنن ...

و دودش کنن بره تو آسمون...!!!

 

خوب گشت اون همه گذشته که شاید گاهی حسرت بودن تو اون دوران

را باید با خودت همیشه همراه داشته باشی...و زمانی که بزرگ می شی

می فهمی که زندگی خیلی سخت تر از اونه که بخواهی مثله اون دوران

همه چیز را بازی احساس کنی...و منتظر باشی که راحت بازنده و راحت

برنده بشی..و شاید یه شکست یعنی یه تاثیره طولانی تو زندگیت...

.تو این زندگی باید جنگنده بمونی همیشه بجنگی...

.

ولی گاهی باید بدونی هر دوستی ارزش احترام و وقت گذروندن را نداره...

و بهتره برای هر کسی حریمی مشخص کرد تو دوستیهات...

 

                                                           دیوار!

 

 


 
دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

با سلام

.

خوب امسالم تموم شد...

سالی که اصلا خوش نگذشت...

و شاید گاهی تلخ به زندگی بیهوده خود خندیدیم...

گاهی خود....با دست خود دلمون را شکستیم...

گاهی اسیره بازی های دو روی زمانه شدیم....

و شاید تقصیر کاره اول خودمون بودیم..

 

سالی که فهمیدیم هنوز برای فهمیدن خیلی راه دارم

سالی که فهمیدیم گاهی حرفه چشم و دل ضد هم هستند....

سالی که فهمیدم گاهی حرف ها می تونن راحت دل بشکنن...

سالی که سکوت برای من بازم سخت تموم شد...

سالی که فهمیدم نباید چیزی بیشتر از اون نشون بدم که هستم...

سالی که فهمیدیم تضاد حرف و فکر بیداد می کنه.....

سالی که فهمیدم سکوت هم گاهی پر از حرفه...واقعا بهش رسیدم

سالی که فهمیدم راحت اسیره نگاه...نشم..

سالی که فهمیدم شاید زندگی بازی بیش نیست...

.....بازی هم بازنده و برنده داره دیگه.....

سالی که فهمیدم دوستی ها خیلی با ارزش تر از اونن که بخواهی گمشون کنی

سالی که فهمیدم گاهی هوس جای تمامه رفاقت ها را می گیره...

سالی که فهمیم افکاره همراه عمل آدم زندگی را میسازن نه خیالی زودگذر...

سالی که گاهی شاید تنهاترین را تجربه کردم...

سالی که حضوره سیزش برام مثله خیلی از سالها هنوز خالی مونده....

سالی که خیلی ها خاطره شدن...

سالی که قرار شد اشتباه نکنم....بازم تکراراشتباه...

سالی که قرار شد اسیره پوچ نشیم و شدیم...

سالی که بازی دل و نگاه و سکوت بازنده ای جز من نداشت...

سالی که شاید خاطرتش موندنی شدن شاد نبودن هیچ کدوم !...

سالی که گرفتاره بازی های پوچ شدم...و دوباره اشتباه...

سالی که کلی حاشیه داخلش افتاد...

...و غرق حاشیه ها شدم.....!!

 

شاید سالی پوچ مثله سالهایی که اومدن و رفتن.....

می ترسم جوانی تموم بشه و همه این سالها برام تکراری تلخ داشته باشن...

 

می گن سال که تموم میشه....از نو شروع کنیم

پارسال قرار شد از نو شروع کنیم...

شاید همش فکر و خیالی بیش نبود...

زندگی کردن و لذت بردن از اون سخت تر از اونه که بخواهی با یه تصمیم عملی بشه

و وارد بازی های پوچ این گردونه زمونه شدن....

و نا توان بودن در مقابله این بازی ها.....

و شاید کاری نمونده جز خودت را به تقدیر سپردن...

 

خوب بازم نو شدنه طبیعت را با یه شادی که شاید با دیدینه جوانه ها...

اما تا دل شاید نباشه....شادی مفهومی زود گذر داره...

و شاید فقط باید بهانه ای برای شادی کردن پیدا کنیم...

 

خوب امسالم گذشت...

شاید بازم کلی اشتباه...

شاید بازم کلی فکرهای دربه در...

شاید کلی شلوغی افکار که گاهی خودم رو توش گم می کنم...

شاید سالی که دلم تنبیه دوباره شد...

و ندانم به کدامین گناه بازنده بچه بازی های زمانه شدم...

البته تکرارش داره عادی میشه....!

 

 

سالی که دوستانمون رفتن....و تنهایی های دلشون را دیگه ننوشتند...

....و.....نوشته هاشون هنوز فقط هست...

شاید واقعا دیگه کم آورن از نوشتن...

شاد نوشتن درد هاشون واقعا سخت بود...و بی فایده

شاید اینقدر نوشتن که نوشتن دیگه فایده نداشت....

سالی که رفتن دیگه نیومدن...

و از اونا یادگاری همون نوشته ای پر دردشون مونده...

 

.... ترانه.. فرهاد...

 

بوی عیدی....بوی توت...

بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط ماهی دودی وسط سفره نو

بوی یاسه جا نمازه ترمه مادر بزرگ

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

شادی شکستنه قلک پول

وحشت کم شدنه سکه عیدی از شمردنه زیاد

بوی اسکناسه تا نخورده لای کتاب

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

فکر پاشو زدنه یه دختره چادر سیاه

شوق یک خیز بلند از روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

بوی باغچه بوی حوض

عطر خوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

با اینا زمستون را سر می کنم

با اینا خستگیمو در می کنم...

 

و...

 

آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 
                                                                                       سهراب

 

 

در آخر به امیده سلامتی همه...

سالی با تغییرات مثبت...

 

...//عید همگی مبارک//...

 

 

                                                           دیوار!

 


 
شنبه 20 بهمن ماه سال 1386

با سلام...

 

نمی دونم اما بعضی وقت ها می گن زندگی یه معماست...

یه معما که خودش تو طوله زمان حل میشه...

زندگی شاید از تولد...

شاید از یه عشق...

شاید از... شروع میشه...

شاید عاشق بشی....بفهمی زندگی چیه...

شاید گاهی زندگی کردن هم امید می خواد...

خوب چه امیدی بهتر از یه عشق داشتن..

شاید دو تایی بودن...

شاید داشتنه کسی که منتظره آمدنت باشه...

به معنای واقعی...

دلیله فوقولاده ای برای زندگی کردنه...

گاهی زندگی می کنی....شاید نه...

شاید فقط زنده ای....

گاهی خیلی ساده زندگی می کنی...

شاید راضی از این همه سادگی!

گاهی زندگی بر وقفه مرادت نیست...

خوب می دونی همیشه همه چیز خوب نیست !!!

می دونی زندگی هر کسی یه ماجراست ...

متفاوت با همه زندگی ها....

یه داستانه که گاهی زیبا طی میشه

گاهی هم تلخ...

شاید گاهی هم خیلی عادی!

گاهی اینقدر تلخه که دوست داری این زندگی نباشه...

گاهی این زندگی کاری با آدم می کنه که بیا و ببین..

گاهی لحظه های این زندگی اینقدر لذت دارن که :

....گاهی آرزو داری همیشگی باشن....

اما زندگی شاید یه نوع تجربه ...

تو تلاش برای رسیدن ...

تلاشی که شاید وقتی به چیزی که میخواهی می رسی...

تازه می فهمی که اون چیزی نبوده که تو دنبالش بودی...

شاید هدف از زندگی رسیدن به نرسیدن هاست....

شاید در آخرش نفهمیدم زندگی کردم یا نه...

شاید فقط زمان را تلف کردم...

شاید از زندگی سکوت را خوب تجربه کردیم و تنهایی را....

شاید رمز زیستن این است تنها آمدن و تنها رفتن...

شاید همه مسافریم...مسافر جاده زندگی..

جاده هم یعنی رفتن...

اما شاید یه چیزی را خوب فهمیدم..

که تو زندگی باید به خیلی چیزها عادت کنیم...

و از دیدنشون خسته تر از همیشه...

و شایدکاری کنیم که افساره زندگی دست خودمون باشه...

نه اینکه بخواهیم بزاریم ببینیم روزگار می خواد خودش با ما چیکار کنه...

وشاید زمانی بازنده باشیم که افسارمون دست خودمون نباشه....

 

 

خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود

سهراب سپهری

 

 

                                                          دیوار!


 
یکشنبه 23 دی ماه سال 1386

با سلام....

 

...یه بحث متفاوت........

 

تو این چند وقت چیزهای جالبی دیدیم...

شاید به بعضی هاشون تلخ خندیدم و به بعضی دیگه با تعجب نگاه می کردم...

خوب از کجاش بگم...از دل دادن های الکی و خشک...

که شاید فقط با یه لبخند شروع شد و یا از ادعاهای پوچ!

خوب ....چند وقتیه گاهی فکر می کنم که چرا آدم ها گاهی با یه خنده ....شاید نگاه...

نا گاه دلشون پرواز می کنه و شاید تا دور دست ها میره...

و شاید گاه گاهی عاشق می شن ...و گاه گاهی یه پرده از بازی دنیا را تجربه می کنن...

راستش شاید خیلی از عشق هایی که می بینیم بی پایه و اساس تشکیل شده باشن....

شاید کوری چشم و نگاه تو یه برخورد ...به قوله معروف خود گول زنی محرض!

آخه....نمی دونم چرا باید با یه لبخند...نگاه....دلمون باید بشینه برا خودش داستانه

 لیلی و مجنون  بتراشه...

گاهی همین نگاه ها و لبخند ها برای تعجبه...نه اینکه بخواهی برا خودت ....!

نمی دونم اما عشق و علاقه از نگاه شروع نمیشه...می دونید عشق و علاقه هم باید عقل توش

باشه....

نباید چشم هامونو ببندیم و شاید گاهی خودمون را گول می زنیم....که

  بابا فلانی عاشقه من شده و....

بابا این عشق نیست....این یه توهمه جالبه...

چند وقت پیش با خانمی کمی آشنا شدم...نمی دونم اما ادعای زرنگی می کرد...

کلی ادعای بلند و جالب و ... و...حرف که می زد به خودش می بالید که مثلا خیلی زرنگه...

نمی دونم اما من فقط شنونده بودم...گاهی فقط باید گوش کر...د....

می گفت من فلانم و من و.....

اما همین خانم با یه پسری دوست بود که از خودش 4 سال کوچیکتر بود...

می دونید بد سره کار رفته بود...جالب این بود که اینا رو برا من می گفت بازم....؟؟

نمی دونم اما فکر کنم قوله ازدواجم گرفته بود...البته قبل از آشنایی با من...

البته ما هیچ دوستیی با هم نداریم...فقط یه برخورد دوستانه بود...

و شاید برای من این برخورد یه خورده گرون تموم شد....اما اینم یه تجربه بود...

من فقط شنیدم .......و شاید تعجب از بی زرنگی!

دلم نیومد بهش بگم که بابا اونایی که ادعای زرنگی می کنن از همه احمق تر هستند...

حالا این موضوع برای یکی از دوستای خودم هم پش اومد...

اینم کلی ادعای زرنگی...تو دوستیش بهش گفتم که حواست باشه دور نخوری...

جالب این بود که گاهی ناراحت می شد و می گفت که تو که منو می شناسی چرا اینو می

گی...

جالب این بود که جفتشون همدیگر را سره کار گذاشتن !

کلی حرفه عاشقانه...کلی آرزو همش دود شد و رفت تو آسمون...

آدم از دیدینه بعضی چیزها نمی دونه بخنده یا تعجب کنه..!..

...........................................................................................................................

می دونید گاهی حسودی می کنم که چرا گاهی خدا دو نفر را چه راحت به هم می رسونه....

اما بعضی ها تا آخر عمر باید حسرت کناره هم بودن را بکشن....

..............................................................................................................................

 

نمی دونم دوست دارم همه چیز را بزارم کنار....

دلم برای زمانی که بی خیال بودم و به خیلی چیزها فقط می خندیدیم تنگ شده !

دلم برا یه زندگی دیوار به سختی دیوار و به سکوتی که همه ازش حساب ببرن...

تا اینکه بخوان ازش سو استفاده کنن...تنگ شده...

دلم یه حال و هوای تازه می خواهد...

یه حال و هوا که واقعا بتونه متحولم کنه...

و چند تا دوسته واقعی که بتونم گاه گاهی بهشون تکیه کنم و درد و دل کنم...

 

 

شراب شعر چشمهای تو

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
 زمان در بستر شب خواب و بیدار است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
 خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
 رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوش شب را
 همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
 همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
 همین فردای افسون ریز رویایی
 همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست
 همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
 سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
 برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
 ای افسوس
 سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خوابو بیدار است
 

                                                             دیوار!

 

 



 
شنبه 1 دی ماه سال 1386

 

با سلام...

 

چند وقته هی می خوام بنویسم...

اما نمی دونم از کجا شروع منم...

چند وقتیه اتفاقاتی می افته...اولش خوب پیش می ره...

اما یه دفعه نمی دونم چی میشه...

شاید قرار نیست همه چیز برای من خوب و عادی پیش بره...

دارم از زندگی واقعا خسته میشم...نمی دونم اما دارم میشم یه آدم کوکی...

اصلا احساس ها دیگه برام معنی ندارن...

دلتنگی همیشه همراهمه..

امروز دوستم از مشهد اومده بود...دیدمش...

...می گفت که برات خیلی دعا کردم تا همه چیزت خوب پیش بره...

واقعا آدم گاهی که ضدحال می خوره تا بیاد سره پا بشه خیلی طول می کشه...

نمی دونم اما حس می کنم ضعیف شدم...از مشکلات می ترسم...

می دونی شکست برام خیلی سخته...

دوست دارم از شکست هام تجربه بگیرم...

...اما شکست همیشه یه جور نیستن که بخواهی از تجربه اش استفاده کنی...

می دونی همیشه از حاشیه رفتن فرار کردم...اما نمی دونم چرا راهم همیشه سوی

 حاشیه هاست...واقعا خسته ام کرده...

 

راستی گاهی به نوشته هاتون که قبلا نوشتید سر بزنید...شاید بشه تغییرات را

اونجا تا اینجا حس کرد...یعنی اینکه ببینید نوشته هاتون قبل چه حال و هوایی داشته

 الان چه حال و هوایی داره...شایدم نوعی خاطراتن که یادآوره دلتنگی هاتونن....

.............................................................................................................

.

زندگی

 

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فکرم که رشته پاره کنم

نه بر آنم که از تو بگریزم

همه ذرات جسم خکی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

که لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه میخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی که می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو کردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت کاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها که من با خشم

به تو چون دشمنی نظر کردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر کردم

غافل از آنکه تو به جایی و من

همچو آبی روان که در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریک مرگ می سپرم

آه ای زندگی من اینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی اینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

می مکم با وجود تشنه خویش

خون سوزان لحظه های ترا

آنچنان از تو کام میگیرم

فروغ

 

 

یه نوشته زیبا دیدیم براتون بزارم....

...من تو را دوست دارم زیرا تو مرا دوست می داری...

 

 

                                          دیوار!

 



 
شنبه 3 آذر ماه سال 1386

با سلام...

 

چه راحت...یه روز از روزهای خدا...

داری زندگی خودت را می کنی...ساده و آرام

جرم تو اینه که شاید دوست داشتی راحت و آرام زندگی کنی...

شاید جرم تو اینه که راحت دلت گیر افتاد...

شاید جرمه تو سادگی و پاکیه...نمی دونم..

شایدم ساده و پاک نیستی...

شاید جرم تو اینه که دوست داری مثله کف دست صاف باشی....

شاید جرمه تو اینه که گاهی زیادی سکوت می کنی...

....نمی دونم جرم ما چی بود که اینطوری شد...

شاید جرم ما این بود...که زود فهمیدیم راه باید چکونه رفت...

جرمه ما این بود که فهمیدیم رفتنه راه تنهایی محاله...

جرمه ما این بود که فکر کردیم خیلی ها سرگرمن.

شاید سرگرمی را بازی ساده بیش ندیدیم !..

اما همون سرگرم ها راحتر از تو...شاید دارن زندگی می کنن...

جرمه من این بود که گاهی دلم راحت تر خیلی ها می شکست...

جرمه من این بود که دلم تحملش کم شده...دلش بی معرفتی زیاد دیده...

جرمه من این بود که گاهی با سکوت از کناره بعضی چیزها گذشتم...

جرمه تو این بود که فقط گاهی رفتن ها را دیدی...

شاید رفتنها را دیدی و خودت موندی...

جرمه تو اینه که نمی تونی زندگی را راحت سر کنی...

سخت می گیری...نمی تونی دیگه بگذری..

جرمه تو اینه که ...بابا مشکل داری...

شاید دلت با دلهای دیگه فرق می کنه....

شاید تنهایی دوای غصه هاته...

مشکله تو اینه که گاهی خیلی خونسرد نگاه می کنی...

شاید خونسردی قهوه ی گرمی که از سرما یخ زده...

نمی دونم گاهی دلم زیاد طلبه شادی نیست...

شاید با غم دیگه خو گرفته...

شاید باید با خیلی چیزها خداحافظی کنی...

با نگاهی که آرزویت بود باهاش چشم تو چشم باشی...

با صدایی که به دلت موند صدات کنه....

با قدم هایی که فقط رفتنش را دیدی....

با وجودی که شاید وجودش را تجربه هم نکردی...

با لبخند هایی که تو دلت موند با هم بخندند....

نمی دونم....چرا...چرا....

 

نیم نگاهی به دیوار بنداز...وای چه نظمی داره آجرهاش..

حتی جای یکیشونم نمیشه خالی بمونه...

 

شاید باید خداحافظی کنی...

شاید باید تنهایی را سهم خود از زندگی بدونی....

شاید باید گوشت را بزاری به دیوار و تو صدای درد و دلش را گوش کنی....

شایدم درد و دلت را باید با خودت کنی....

شاید نباید فراموش کنی...که چه به سرت اومده...

شاید تا آخر عمر فراموشی این لحظه ها سخت تر این باشه..که بخوان فراموش بشن..

می دونی خسته شدم از بس بی معرفتی دیدیم...

می دونی سرم سنگینه...شاید دلش خواب بخواهد...

دوست داره بخوابه و بیدار بشه ببینه اینا همش یه کابوسه شبانه بودن...و...

دلم یه زندگی تازه می خواد... ..

 

 

دیوار

زخم شب می شد کبود
در بیابانی که من بودم

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

نه صدای پای من همچون دگر شب ها

ضربه ای بر ضربه می افزود

تا بسازم گرد خود دیواره ای سرسخت و پا برجای

با خود آوردم ز راهی دور

سنگهای سخت و سنگین را برهنه پای

ساختم دیوار سنگین بلندی تا بپوشاند

از نگاهم هر چه می اید به چشمان پست

و ببندد راه را بر حمله غولان

که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست

روز و شب ها رفت

من به جا ماندم دراین سو شسته دیگر دست از کارم

نه مرا حسرت به رگها می دوانید آرزوی خوش

نه خیال رفته ها می داد آزارم

لیک پندارم پس دیوار

نقشهای تیره می انگیخت

و به رنگ دود

طرح ها از اهرمن می ریخت

تا شبی مانند شبهای دگر خاموش

بی صدا از پا درآمد پیکر دیوار

حسرتی با حیرتی آمیخت

سهراب سپهری

 

 

                                              دیوار!

 

 




 
شنبه 19 آبان ماه سال 1386

با سلام....

 

این چند روزه به هم ریختم...

آشفته ...آشفته...

شاید آخره خط نا امیدی...

دیگه هیچ امیدی ندارم...به داشتنه یک زندگی آرام...

یه جوری شدم.....شاید بی مفهوم دارم طی زندگی می کنم..

...خیلی خسته ام....

راحته ..... راحت...تنها شدم...!

و این تنهایی شاید هیچ وقت نتونه پر بشه...

شاید یه نوع تقاصه گناه...

چه گناهی....نمی د.و.ن.م

وای تو دلم چه خبره...

آشوبه....آشوبه

تا کی باید سرکنم تنهای بدون بودنت را...

تا کی باید ببینم رفتنت را...

تا کی سکوت می خواهد بین من و تو حاکم باشه...

 

می دونی فرصت ها دارن می رن...

می بینی روزها چه دارن می زن...چه راحت...

.....................نمی دونم............................

وای چیکار کنم...

هدف ندارم از زندگی...نمی دونم باید چیکار کنم...

خیلی سخته بخواهی تلاش کنی برای چیزی که علاقه نداری...

اما مجبور باشی...

 

من می خواستم اول تو بعد چیزهای دیگه...

 

 

امروز روزه عجیبی بود....از اولش دلتنگی اومد سراغم...

دیگه هیچ چیز آرومم نمی کنه...

سکوت....شاید عامله سو استفاده....دیگران شده...

باعث شد بعضی چه چیزها بگن....شاید تلخ بهت خندیدند...!!

سکوتی که جز دیدن و سکوت چیری برات نداشت....

لعنت به دله دیواریه که هنوزم فقط می بینه و سکوت می کنه 

زندگی چه بازی هایی با ما می کنه...چه راحت دستخوشه بازی زندگی میشیم...

گاهی اینقدر واره بازیش میشیم که گاهی هوش و حواس از سرمون می بره...

و تو این راه گاهی راهمون را گم می کنیم و به بیراهه های زندگی وارد میشیم...

و شاید من بیش زمانیه به بیراهه  زدم.....!!!

................................................................................

.....انتظاره بی هدف خستم کرده.........

................................................................................

دوست...

بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
 و باتمام افق های باز نسبت داشت
 و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
 و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
 و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما کوچاند به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
 برای اینه تفسیر کرد
 و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
 همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم
که با چه قدر سبد
 برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد
 که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
 و رفت تا لب هیچ
 و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
 که ما میان پریشانی تلفظ درها
 رای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم

سهراب سپهری

 

                                                         دیوار!

 


 


 
جمعه 4 آبان ماه سال 1386

با سلام

نسرین خانم من را به یه بازی دعوت کرده....برای خودم هم جالب اومد...

نمی دونم اما شاید بازییه باشه که من را بهتر بشناسید

 

1-خودت را معرفی کن:

...زاده شده در آذر ماه ....۶۳ ....شاید یه پاییزبه دنیا آمده و همیشه مثله پاییز زندگی کرده !

من 23 ساله...دوست ندارم اسمم را بگم نه بخاطر اینکه ازش بدم بیاداینطوری شاید بهتره

البته بعضی دوست های قدیمی اسم من را بلدن..البته دونستنش زیاد مهم نیست

شایدهمین دیوار خوب باشه...از دروغ و آدم های دروغ گو بیزارم....خیلی...طوری که

اصلا با آدم ها دروغ گو رابطه خاصی ندارم...

بعضی از دوستان می گن که مغرورم...البته نظرشون زیاد مهم نیست چون رسیدم به این

که آدم ها آزادن طوری که دوست دارن در حدی که به کسی آزار نرسونن رفتار کنن...

البته به نظره خودم زیادم مغرور نیستم فقط نمی تونم با خیلی ها دوست شم....

از اصرار کردن و کسی که بهم اصرار کنه بدم میاد...

.... گاهی با خودم لجبازی می کنم...اما خیلی وقتها منطقی هم فکر می کنم..

.به خاطر دیدینه بی معرفتی دوستان روی روابط جدیدیم با دوستان خیلی حساس شدم...شاید

طوری شدم که آدم هایی که لیاقت دوستی ندارن را زود فراموش می کنم..

.خوب تو این دنیا شاید از دوستانه صمیمی خدا به من یکی داده...دوسته خوبیه....

البته شاید یه چیز را ندونه اونم همین وبلاگ نوشتنه..البته دوستانه وبلاگی شاید مجازی جزء

 دوستانه خوبه من هستن .دوست دارم دورم خلوت باشه دو تایی بودن را همیشه ترجیه می دم.

.خوب از الکی شاد بودن زیاد خوشم نمی یاد...چون دل اگر شاد نباشه همه عالم هم بخوان

 شادت کنن بی فایده است

...خوب زندگی را کمی سخت می گیرم...البته اینو خیلی ها بهم می گن....................

.چون ارزش این زندگی طوری بنیاد نشده که بخواهی راحت و مسخره سرش کنی...

احترام گذاشتن به بزرگتر را خیلی دوست دارم.... و خودم هم کاری می کنم که دوستان احترام

 را نگه دارن....

یه عیبه شاید بزرگ که دارم که گاهی خیلی زود در مورده آدم ها نظر می دم...

البته سعی دارم ترکش کنم...و گاهی که عصبانی هستم تصمیم نباید بگیرم...

یکی از اخلاقهای مهم من اینه که به روی بعضی مسائل حساسم و به همه یه بار فرصت می دم

 اشتباه کنن...و شاید برام سخت باشه که بخوام دوباره به طرفم اعتماد کنم...

می دونی آدم ها یه اشتباهشون اینه که به یه نفر دوبار فرصت می دن...البته اینم درمورده همه

صادق نیست و گاهی اشتباهات ناخواسته پیش می یاد

 گاهی دوست دارم تنها باشم.....شاید گاهی تنها بودن و فکر کردن حق هر کسی باشه... 

 

2-فصل و ماه و روزی که دوستش داری:

خوب من بهار را دوست دارم...نمی دونم اما از سبزی خوشم میاد..

از صدای آب هم خیلی خوشم میاد....چون تو بهار از دله سنگها بیرون میاد...

 ماه خرداد را دوست دارم...شاید چون تو بهاره...روز...نمی دونم..

 

3-رنگ مورده علاقه:

خوب نمی دونم اما رنگه مشکی و طوسی را نرجیه میدم...از قهوه ای هم خوشم میاد...

 

4-موسیقی مورده علاقه:

خوب از موسیقی...من خارجی بیشتر دوست دارم...فکر کنم ترانه هاشون با معانیشون خیلی

بهتر از ترانه های ایرانیه البته نه همشون...ترانه های پینک فلوید...و گاهی آناتما

از ایرانی ها از...فرهاد... شادمهر عقیلی...سیاوش قمیشی و جبیب و گاهی هم ابی...

ولی الان وقت برای گوش دادن به ترانه زیاد ندارم

 

5-بد ترین ضد حالی که خوردم:

نمی دونم اما اونایی که وبلاگه خاطراتم را خوندن شاید بدونن..

اما اینو می دونم که خیلی از ضدحالها را خوده آدم ها به خودشون می زنن...

 

6-بزرگترین قولی که دادم:

سعی می کنم ندم....اما کاری از دستم بر بیاد انجام می دم...

.اما قولهای بزرگ را خودم به خودم می دم...

خوب قولهای من گاهی بچه بازی بودن و زود فراموش می شدن...

البته اونایی که به خودم دادم...

یکی از قول هایی که به خودم دادم اینه که کاری کنم هیچ وقت به کسی اصرار نکنم...

اشتباهات را تکرار نکنم...

 

7-بهترین خاطره زندگیت:

خاطره زیبا زیاد دارم....اما شاید بهترینش ...

.شاید گاهی اینقدر خوش می گذره که دوست نداری تموم شه...

دوران دبیرستان برای من همش خاطراته خوشه....

 

8-بدترن خاطره زندگیت:

خاطرات بد زیاد ندارم...من چیزهایی که دیدیم بیشتر عکس العمله کارای خودم بوده

اما یکیشون دیدینه مادر بزرگم که داشت درد می کشید...بعد از عمل..

 

9-شخصی که بخواهی ملاقاتش کنی:

...اما خیلی دوست داشتم یه روز سهراب سپهری یا فرهاد را ملاقات کنم...

نمی دونم اما این دو نفر احساسه زیبایی را تو زندگیشون دنبال کردن...

اینو میشه تو اشعاره سهراب و تراه های فرهاد دیدید...

خوب خیلی از دوستان هستن که دوست دارم ببینمشون...یکی از دوستانه دبیرستان...

 

10-برای کی دعا می کنی:

خوب اول شاید برای مریض ها...بعد گرسنگان...بعد گرفتاران...دوستان...خودم...

 

11:به کی نفرین می کنی:

تا حالا نکردم...نمی دونم

 

12-وضعیت در 10 ساله آینده:

شاید در مورد آینده صحبت کردن سخت باشه...اما سعی می کنم خوب پیش برم

 

13-حرف دل:

...

..............................................................................................

خوب من....از..... شیما خانم.....هستی خانم....سیاوش....فردان...سمیه خانم....دعوت

 می کنم تو این بازی شرکت کنن...البته اگر خودشون مایل باشن...

 ..............................................................................................................................

 

                                                   دیوار!

 


 
جمعه 20 مهر ماه سال 1386

با سلام...

 

خوب دیدمش..شاید بعد از دو سال...

تغییر کرده بود...خوب بزرگتر شده بود...

شاید خسته بود...

ناگهان رسید...

خوب من می دونستم بعضی وقتها اگربیاد حتما سری اونجا می زنه..

خوب منم خونه یکی از دوستام اونجا بود...

زنگ زد گفت که بیا اونجا...

منم رفتم...نشسته بودم...اصلا توقع دیدنش را نداشتم..

خوب دوسال آنجا گاهگاهی می رفتم...

شاید ببینم..دیگه نا امید شده بودم..

اما یه دفه رسید...

اول حواسم اصلا نبود...

یهویی شناختمش...وای چقدر عوض شده بود..

جا خوردم...اونم یهو جا خورد...

سعی کردم آرام باشم...

نمی دونم نمی خواستم بفهمه چی کشیدم...

نمی دونم امروز هوا گرگ و میش بود....عینک زده بود..

نیم نگاهی کرد...البته ...نمی دونم...

چند لحظه......دوتایی جا خوردیم.....

بازم همون سکوت لعنتی رد و بدل شد.....

شاید فقط صدای یه احساسه دیواری داشت می یومد....

دیدیم و یادی از گذشته از رد و بدل شد...

همون نگاههای زیبا...اما خیلی خسته....

اما اینقدر این دل خسته بود که دیگه نلرزید...

نمی دونم چرا؟؟؟

بعد هم....

 

۱۵/۷/۸۶ یه روز که هوای اینجا هم ابری بود

..............................................................................

می دونی واقعا از انتظار کشیدن خسته شدم...

خسته تر همیشه..

یه مشکلهایی هم تو زندگم اتفاق افتاده....

شاید طاقتم کم شده...نا امید شدم..

نمی دونم اما نمی دونم کی قراره این زندگی ما روی آرامش ببینه...

همش فکرو خیال و نا امیدی...

امیدی نیست....بر دیدینه آرامش...

دیگه از اینکه بخوام نشون بدم همه چیز عادیه ....خشته شدم...

خسته شدم...

...............................................................................

دیگه خسته ام کرد....بهش گفتم تو راهه خودت را برو...

منم نظاره گرت می شوم....چون دیگه برای رفتن من راهی نمونده !

بهش گفتم تا همین جا هم که با هم بودیم بس بود...

داغه....داغ بودم...

سکوت تا کی...چقدر می خواهی از خوبی سو استفاده کنی...

می دونی بعضی ها که فکر می کنن از همه زرنگ ترند...

از همه احمق ترند..

همیشه بدون سکوت نشانه نفهمیدن نیست...

...شاید گاهی باید سکوت کرد.....

بهش گفتم کاری نکن که خاطره بشی...

......به امیده دیدنه دوست های واقعی.....

......پاک و بی شیله پیله..................

...............................................................................

شاید همه قاصدک ها را باد برده...!

                                                   دیوار!

 


 
چهارشنبه 11 مهر ماه سال 1386

با سلام

آره بهش گفتم خسته ام...

شب بود...داشتیم راه می رفتیم..

می دونی خیلی سخته که به یکی8..7.سال دوست باشی...

اونوخت...

خوب عیب از منه...ولی دیگه دارم کم میارم..

آخه مگر بعضی از مسائل چقدر ارزش دارن که...

که بخواهی رفاقتت را حراج کنی...

می دونی بهش قبلا گفتم که سعی نکن برام زرنگ بازی در بیاری...

شاید فراموش کرده بود که روزی هم خورشید از پشت ابر بیرون میاد...

حالا که کارش تموم شده....چی بگم...

تازه عصبانی بود که...

اما اینا همش درسه...درسهایی از زندگیه که باید یادشون بگیری...

اما خوب حواسم جمع تر شد....شاید اعتمادم به خیلی ها کور...

....راهه خودم را میرم..

 

اخلاقم داره روز به روز عوض میشه...

..دوست دارم تنهایی سیر کنم...

دیگه خسته شدم که بخوام بفهمم که چه کسی بهم نارو زده...

ولی خوب یاد گرفتم که راحت از زندگی خط بزنم....

الانم دیگه خط خوردی....

نمی دونم اما به خودم گفتم حیف این همه وقت که با تو تلف شد...

بد روی دلم موند...

 

خیلی ها می گن که من اخلاقم بده...

تلخ ....تلخ...

..یه خورده محکم صحبت کردن بد نیست.....

خوب زبون بازی زیاد نمی کنم.....یعنی هندونه زیره بغله کسی نمی زارم...

متنفرم از کسایی که به کسایی بها می دن که هیچ چیزی نیستن...

خشک...خشک...هم نیستم...

شاید حرفی که خیلی ها به هم می زنن من نمی زنم...

سعی می کنم واقعی با خیلی ها صحبت کنم...

 

آره یه مشکلی قبلا پیش اومد بود...البته یه زخمه کهنه...

شاید داشت بزرگ میشد....از یه مهمونی شروع شد...

بعدش کلی حرف...

....خیلی کارها کردن ما هم سکوت...

اما من بضی چیزها را راحت فراموش نمی کنم...

بعد از چند ماه یکی از همون بچه ها را دیدم...

یه نیش زخمه کوچک زد...

منم راحت بهش گفتم من کاری نکردم که بخوام حالا ناراحت یا پشیمان باشم....

شما هر طوری دوست داشته باش فکر کن...

اصل برام مهم نیست....

 

 

می دونی اینا همش تجربه اند....

هر چه تلخند اما شاید باید اتفاق بیفته تا دوستات را بهتر بشناسی...

شاید دیدت بهتر بشه نسبت به اتفاقهای آینده...

 

 

 

                                         دیوار! 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 44353


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

با هر که حرفه دوستی احضار می کنم
خوابیده دشمنیست که بیدار می کنم
از بس که در این زمانه یکی اهله درد نیست
احضاره درده خویش به... دیوار... می کنم


.................................................
.و من به یاده آخرین نگاهش زمزمه کردم :

امروز یادم آمد که رفته ای
و دلم باز شکست
و تنم باز گریست
و چشمانم پی یاری گم شد
من چه تلخم امروز..

...و یادم باشه همه چیز خاطره شد...
.........................................
www.sokote_divar@yahoo.com
.........................................
شناسنامه کامل من...